محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2277
تاريخ الطبرى ( فارسي )
آنگاه حنظله كاتب پيش محمد بن ابى بكر آمد و گفت : « اى محمد مادر مؤمنان ميخواهد ترا همراه ببرد و نمىروى اما گرگان عرب ترا بكارى ناروا ميخوانند و به نزدشان ميشوى . » محمد گفت : « اى تميمى زاده ! ترا با اين ، چكار ؟ » گفت : « اى خثعمى زاده ! به خدا اگر كار به تسلطجويى باشد بنى عبد مناف بر آن تسلط نيابند . » آنگاه برفت و شعرى بدين مضمون ميخواند : « از آنچه مردم بدان پرداختهاند در شگفتم « كه ميخواهند خلافت بگردد « اگر بگردد نيكى از آنها بگردد « و از پس آن بذلتى سخت افتند « و مانند يهودان و نصارى شوند « كه همگى راه گم كردهاند گويد : پس از آن سوى كوفه رفت . گويد عايشه كه نسبت به مردم مصر سخت خشمگين بود روان شد ، مروان بن حكم پيش وى آمد و گفت : « اى مادر مؤمنان اگر مىماندى از اين مرد بهتر محافظت مىكردند . » گفت : « ميخواهى با من نيز چنان كنند كه با ام حبيبه كردند و كس را نيابم كه گويد : طلحه و زبير از آنچه بر على و ام حبيبه گذشته بود خبر يافتند و در خانهء خويش بماندند . خاندان حزم به هنگام غفلت مراقبان ، آب به عثمان ميرسانيدند . در اين اثنا عثمان بر كسان نمودار شد و عبد الله بن عباس را خواست كه او را پيش خواندند عثمان گفت : « برو كه كار حج با تو است » گويد : عبد الله بن عباس از جمله كسانى بود كه بر در خانهء عثمان مانده بودند .